+ - x
 » از همین شاعر
 از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
 می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
 خواجه غلط کرده ای در روش یار من
 باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من
 در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست
 غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
 جسته اند دیوانگان از سلسله
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
 باده بده ساقیا عشوه و بادم مده
 بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد

 » بیشتر بخوانید...
 باور و آرزو
 عروس
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 این عقل که در ره سعادت پوید
 دختر و بهار
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 پریدن از سر بامی به بامی
 ارکان گهرست و ما نگاریم هم
 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
بگرداند مرا آنکس که گردون را بگرداند
اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد
بامر شاه لشکرها از آن بالا فرو آید
اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران
بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند
شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جباری
کف موسی یکایک را بجای خویش بنشاند
مترسان دل مترسان دل ز سختیهای این منزل
که آب چشمهٔ حیوان بتا هرگز نمیراند
رایناکم رایناکم و اخرجنا فخایاکم
فان لم تنتهوا عنها فایانا و ایاکم
وان طفتم حوالینا و انتم نور عینانا
فلا تستیاً سوا منان فان العیش احیاکم
شکسته بسته تازیها برای عشق بازیها
بگویم هر چه من گویم شهی دارم که بستاند
چو من خود را نمی یابم سخن را از کجا یابم
همان شمعی که داد این را همو شمعم بگیراند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *