+ - x
 » از همین شاعر
 بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
 با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
 گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش
 نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
 جفا از سر گرفتی یاد می دار
 آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
 هجدهم
 بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی
 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
 لاله ستانست از عکس تو هر شوره ای

 » بیشتر بخوانید...
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 باور کن
 واژه ی پنج حرف
 ذهن کوچه گشت
 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 گرد راه
 نقاشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
بگرداند مرا آنکس که گردون را بگرداند
اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد
بامر شاه لشکرها از آن بالا فرو آید
اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران
بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند
شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جباری
کف موسی یکایک را بجای خویش بنشاند
مترسان دل مترسان دل ز سختیهای این منزل
که آب چشمهٔ حیوان بتا هرگز نمیراند
رایناکم رایناکم و اخرجنا فخایاکم
فان لم تنتهوا عنها فایانا و ایاکم
وان طفتم حوالینا و انتم نور عینانا
فلا تستیاً سوا منان فان العیش احیاکم
شکسته بسته تازیها برای عشق بازیها
بگویم هر چه من گویم شهی دارم که بستاند
چو من خود را نمی یابم سخن را از کجا یابم
همان شمعی که داد این را همو شمعم بگیراند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *