+ - x
 » از همین شاعر
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی
 ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته
 در این سرما سر ما داری امروز
 ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب
 بدرد مُرده کفن را، بسر گور بر آید
 من اگر پرغم اگر خندانم
 آن مطرب ما خوشست و چنگش
 در شهر شما یکی نگاریست
 گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی

 » بیشتر بخوانید...
 در سوگ استاد شکوری
 باز می بیند لبانم خالی از سیگار نیست
 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 از بی كسی نپرس، كه این روزها كسی-
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 چه گویم رقص تو چون است و چون نیست
 ای زادگاه من
 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز جمال تو سیمای دگر دارد
امروز لب نوشت حلوای دگر دارد
امروز گل لعلت از شاخ دگر رستست
امروز قد سروت بالای دگر دارد
امروز خود آن ماهت در چرخ نمیگنجد
وان سکه چون چرخت پهنای دگر دارد
امروز نمی دانم فتنه ز چه پهلو خاست
دانم که ازو عالم غوغای دگر دارد
آن آهوی شیر افکن پیداست در آن چشمش
کو از دو جهان بیرون صحرای دگر دارد
رفت این دل سودایی گم شد دل و هم سودا
کو برتر ازین سودا، سودای دگر دارد
گر پا نبود، عاشق با پر ازل پرد
ور سر نبود، عاشق سرهای دگر دارد
دریای دو چشم او را می جست و تهی میشد
آگاه نبد کان دُر دریای دگر دارد
در عشق، دو عالم را من زیر و زبر کردم
اینجاش چه میجستی کو جای دگر دارد
امروز دلم عشقست، فردای دلم معشوق
امروز دلم در دل فردای دگر دارد
گر شاه صلاح الدین پنهانست عجب نبود
کز غیرت حق هر دم لالای دگر دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *