+ - x
 » از همین شاعر
 دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو
 از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
 چند اندر میان غوغایی
 ای از نظرت مست شده اسم و مسما
 چنان کز غم دل دانا گریزد
 آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
 ای بخاری را تو جان پنداشته
 منم غرقه درون جوی باری
 سیدی انی کالیل انت فی زی النهار
 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار

 » بیشتر بخوانید...
 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
 شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
 در من گورستان عزازده ییست
 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
 معنای تجدد
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 امروز ترا دسترس فردا نیست
 ساقی به نور باده برافروز جام ما
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 بیهوده ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز جمال تو سیمای دگر دارد
امروز لب نوشت حلوای دگر دارد
امروز گل لعلت از شاخ دگر رستست
امروز قد سروت بالای دگر دارد
امروز خود آن ماهت در چرخ نمیگنجد
وان سکه چون چرخت پهنای دگر دارد
امروز نمی دانم فتنه ز چه پهلو خاست
دانم که ازو عالم غوغای دگر دارد
آن آهوی شیر افکن پیداست در آن چشمش
کو از دو جهان بیرون صحرای دگر دارد
رفت این دل سودایی گم شد دل و هم سودا
کو برتر ازین سودا، سودای دگر دارد
گر پا نبود، عاشق با پر ازل پرد
ور سر نبود، عاشق سرهای دگر دارد
دریای دو چشم او را می جست و تهی میشد
آگاه نبد کان دُر دریای دگر دارد
در عشق، دو عالم را من زیر و زبر کردم
اینجاش چه میجستی کو جای دگر دارد
امروز دلم عشقست، فردای دلم معشوق
امروز دلم در دل فردای دگر دارد
گر شاه صلاح الدین پنهانست عجب نبود
کز غیرت حق هر دم لالای دگر دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *