+ - x
 » از همین شاعر
 در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی
 اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو
 چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی
 چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
 منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
 توبه سفر گیرد با پای لنگ
 دی سحری بر گذری گفت مرا یار
 ز بامداد دلم می جهد به سودایی
 آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
 ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری

 » بیشتر بخوانید...
 نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
 باغ جمال
 ترا من سخت بیجا دوست دارم
 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
 میرود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا
 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
 تنی داری بسان خرمن گل
 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز جمال تو سیمای دگر دارد
امروز لب نوشت حلوای دگر دارد
امروز گل لعلت از شاخ دگر رستست
امروز قد سروت بالای دگر دارد
امروز خود آن ماهت در چرخ نمیگنجد
وان سکه چون چرخت پهنای دگر دارد
امروز نمی دانم فتنه ز چه پهلو خاست
دانم که ازو عالم غوغای دگر دارد
آن آهوی شیر افکن پیداست در آن چشمش
کو از دو جهان بیرون صحرای دگر دارد
رفت این دل سودایی گم شد دل و هم سودا
کو برتر ازین سودا، سودای دگر دارد
گر پا نبود، عاشق با پر ازل پرد
ور سر نبود، عاشق سرهای دگر دارد
دریای دو چشم او را می جست و تهی میشد
آگاه نبد کان دُر دریای دگر دارد
در عشق، دو عالم را من زیر و زبر کردم
اینجاش چه میجستی کو جای دگر دارد
امروز دلم عشقست، فردای دلم معشوق
امروز دلم در دل فردای دگر دارد
گر شاه صلاح الدین پنهانست عجب نبود
کز غیرت حق هر دم لالای دگر دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *