+ - x
 » از همین شاعر
 به حریفان بنشین خواب مرو
 چند روز است که شطرنج عجب می بازی
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
 بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
 چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
 با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به
 نیست در آخر زمان فریادرس
 ای بداده دیده های خلق را حیرانیی
 ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد
 هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی

 » بیشتر بخوانید...
 زین خوش رقم که بر گل رخسار می کشی
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
 زعشاق رنجیدنت را بنازم
 مرا « بوسیدنی پیکر » بگویی
 چون بلبل مست راه در بستان یافت
 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 شرنگس
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 تا دل مسکین من در کار تست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را
چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم
چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را
اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانست
بسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را
وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی بود دشمن
که مکر عقل بد در تن کند بنیاد صورت را
چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانش
همان لطف و همان دانش کند استاد صورت را
زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری
چنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را
جهانی را کشان کرده بدن هاشان چو جان کرده
برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را
چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم
از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *