+ - x
 » از همین شاعر
 افدی قمرا لاح علینا و تلالا
 امروز جنون نو رسیده ست
 از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
 چهل و چهارم
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
 از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست
 ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
 اول نظر ار چه سرسری بود
 نیک بدست آنکه او شد تلف نیک و بد

 » بیشتر بخوانید...
 فریادی از کوچه
 یک آسمان ابر پر از دود میشوم
 چشم به راه
 از میان هزارتا خود من
 اگر پندی ز درویشی پذیری
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 نه نیروی خودی را آزمودی
 گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را
چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم
چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را
اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانست
بسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را
وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی بود دشمن
که مکر عقل بد در تن کند بنیاد صورت را
چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانش
همان لطف و همان دانش کند استاد صورت را
زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری
چنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را
جهانی را کشان کرده بدن هاشان چو جان کرده
برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را
چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم
از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *