+ - x
 » از همین شاعر
 برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
 ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس
 ای خفته به یاد یار برخیز
 مست توام نه از می و نه از کوکنار
 ندا رسید به جان ها ز خسرو منصور
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 آمدم من بی دل و جان ای پسر
 آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار
 نوریست میان شعر احمر
 جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر

 » بیشتر بخوانید...
 ارکان گهرست و ما نگاریم هم
 می خوردن و شاد بودن آیین منست
 در چشمت گوزنی بیتاب است
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 شکار بوی ارچه
 چهار بیتی ها
 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
 فلك نه همسری دارد نه هم كف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را
چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم
چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را
اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانست
بسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را
وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی بود دشمن
که مکر عقل بد در تن کند بنیاد صورت را
چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانش
همان لطف و همان دانش کند استاد صورت را
زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری
چنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را
جهانی را کشان کرده بدن هاشان چو جان کرده
برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را
چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم
از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *