+ - x
 » از همین شاعر
 هم به بر این بت زیبا خوشکست
 ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی
 دو چشم آهوانش شیرگیرست
 از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 امروز تو خوشتری و یا من
 آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی
 آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست
 هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
 امروز نیم ملول شادم

 » بیشتر بخوانید...
 آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
 زندگی ارزد به تن
 تمام كوچه ها
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 آزادگی
 باز کجا ساز سفر می کنی
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد
تا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد
آن بخت که را باشد کید به لب جویی
تا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد
یعقوب صفت کی بود کز پیرهن یوسف
او بوی پسر جوید خود نور بصر یابد
یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلوی
در دلو نگارینی چون تنگ شکر یابد
یا موسی آتش جو کرد به درختی رو
آید که برد آتش صد صبح و سحر یابد
در خانه جهد عیسی تا وارهد از دشمن
از خانه سوی گردون ناگاه گذر یابد
یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را
اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد
شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید
در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد
یا چون پسر ادهم راند به سوی آهو
تا صید کند آهو خود صید دگر یابد
یا چون صدف تشنه بگشاده دهان آید
تا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد
یا مرد علف کش کو گردد سوی ویران ها
ناگاه به ویرانی از گنج خبر یابد
ره رو بهل افسانه تا محرم و بیگانه
از نور الم نشرح بی شرح تو دریابد
هر کو سوی شمس الدین از صدق نهد گامی
گر پاش فروماند از عشق دو پر یابد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *