+ - x
 » از همین شاعر
 ای چرخ عیب جویم وی سقف پرستیزم
 یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
 چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 باد بین اندر سرم از باده ای
 بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
 چشم پرنور که مست نظر جانانست
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم

 » بیشتر بخوانید...
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 مادرم رفته است پیر شود پدرم اندكی جوان مانده ست
 لبخند در سکوت تو در بند می شود
 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
 دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
 با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
 بهار
 خم نیرنگ
 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد
تا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد
آن بخت که را باشد کید به لب جویی
تا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد
یعقوب صفت کی بود کز پیرهن یوسف
او بوی پسر جوید خود نور بصر یابد
یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلوی
در دلو نگارینی چون تنگ شکر یابد
یا موسی آتش جو کرد به درختی رو
آید که برد آتش صد صبح و سحر یابد
در خانه جهد عیسی تا وارهد از دشمن
از خانه سوی گردون ناگاه گذر یابد
یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را
اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد
شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید
در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد
یا چون پسر ادهم راند به سوی آهو
تا صید کند آهو خود صید دگر یابد
یا چون صدف تشنه بگشاده دهان آید
تا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد
یا مرد علف کش کو گردد سوی ویران ها
ناگاه به ویرانی از گنج خبر یابد
ره رو بهل افسانه تا محرم و بیگانه
از نور الم نشرح بی شرح تو دریابد
هر کو سوی شمس الدین از صدق نهد گامی
گر پاش فروماند از عشق دو پر یابد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *