+ - x
 » از همین شاعر
 ز زندان خلق را آزاد کردم
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
 بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
 خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن
 آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
 از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای
 به صورت یار من چون خشمگین شد
 آن مایی همچو ما دلشاد باش
 دل معشوق سوزیده است بر من

 » بیشتر بخوانید...
 رخت مه را رخ و فرزین نهادست
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو
 نه من دیگر نمی خندم
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 رنج دیگر
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 افسوس که نامه جوانی طی شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد
گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم
جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد
جامست تن خاکی جانست می پاکی
جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد
ساقی وفاداری کز مهر کله دارد
ساقی که قبای او از حلم تگل دارد
شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد
تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد
عقلی که بر این روزن شد حارس این خانه
خاک در او گردد گر علم و عمل دارد
شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند
کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد
از آب حیات او آن کس که کشد گردن
در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد
خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد
اما کر و فر خود در برج حمل دارد
جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم
نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد
چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص
از غایت بی مثلی صد گونه مثل دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *