+ - x
 » از همین شاعر
 بخش پانزدهم
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
 توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
 خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
 شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها
 این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
 بسوزانیم سودا و جنون را
 صنما چونک فریبی همه عیار فریبی
 هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
 در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی

 » بیشتر بخوانید...
 بیمار
 به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
 ساعتی خندید با خود از دم ِ یك روسپی
 در کوچه سکوت دلش سخت خسته بود
 زاد روز سحر
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب
 دو حکمت از ملا محمد عمر
 ماجرای این و آن
 یقین دانم که روزی حضرت او
 کارخانه ی ستم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد
بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد
معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد
شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد
شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد
جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفت
هر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد
از لذت جام تو دل ماند به دام تو
جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد
بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکسته
بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد
باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دم
بر بوی بهار تو از غیب دمید آمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *