+ - x
 » از همین شاعر
 چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون
 تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
 هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت
 چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
 هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر
 چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
 از بدی ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
 امروز بحمدالله از دی بترست این دل
 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
 صلا ای صوفیان کامروز باری

 » بیشتر بخوانید...
 چه پرسی از نماز عاشقانه
 نوا از سینه مرغ چمن برد
 به جان او که گرم دسترس به جان بودی
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 غریبانه
 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد
بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد
معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد
شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد
شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد
جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفت
هر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد
از لذت جام تو دل ماند به دام تو
جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد
بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکسته
بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد
باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دم
بر بوی بهار تو از غیب دمید آمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *