+ - x
 » از همین شاعر
 آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
 انجیرفروش را چه بهتر
 یا ساقیةالمدام هاتی
 ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان
 هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
 روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک
 تا نقش خیال دوست با ماست
 ای وصل تو آب زندگانی
 گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم

 » بیشتر بخوانید...
 اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 از باغ تا بن بست
 منه از کف چراغ آرزو را
 تشنه
 سفر بخير برو
 بهار دیگر
 بیا که رایت منصور پادشاه رسید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید
آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
خور نور درخشاند پس نور بر افشاند
تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید
مسکین دل آواره آن گمشده یک باره
چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید
جان به قدم رفته در کتم عدم رفته
با قد به خم رفته در حین به میان آید
دل مریم آبستن یک شیوه کند با من
عیسی دو روزه تن در گفت زبان آید
دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد
این رقص کنان باشد آن دست زنان آید
شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدم
آن جا و مکان در دم بی جان و مکان باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *