+ - x
 » از همین شاعر
 چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد
 آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای
 غلامم خواجه را آزاد کردم
 سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا
 بیچاره کسی که زر ندارد
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 خامشی ناطقی مگر جانی
 صدایی کز کمان آید نذیریست
 به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی
 بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب

 » بیشتر بخوانید...
 نپنداری که مرغ صبح خوانم
 غزل شکست ،زگلخانه ی ترانه ی من
 فصل انسان درو
 ظرف استغنا
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 اگر حامد شود محمود
 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
وان سیم برم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمد
چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
آن راه زنم آمد، توبه شکنم آمد
وان یوسف سیمین بر، ناگه ببرم آمد
امروز به از دینه، ای مونس دیرینه
دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد
آنکس که همی جستم، دی من بچراغ او را
امروز چو تنگ گل، بر رهگذرم آمد
دو دست کمر کرد او، بگرفت مرا در بر
زان تاج نکو رویان نادر کمرم آمد
آن باغ و بهارش بین، وان خمر خمارش بین
وان هضم و گوارش بین چون گل شکرم آمد
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سلیمانم کانگشتریم دادی
وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم
یارب چه سعادتها که زین سفرم آمد
وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم
وقتست که بر پرم چون بال و پرم آمد
وقتست که در تابم چون صبح درین عالم
وقتست که بر غرم چون شیر نرم آمد
بیتی دو بماند اما، بردند مرا جانا
جایی که جهان آنجا بس مختصرم آمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *