+ - x
 » از همین شاعر
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
 دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
 امروز روز نوبت دیدار دلبرست
 وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
 مدارم یک زمان از کار فارغ
 حد البشیر بشاره یا جار
 ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم
 اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز
 بحر ما را کنار بایستی

 » بیشتر بخوانید...
 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
 نسیمی مژده یی آورده امشب
 سفر بخير برو
 بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن
 به خدا وقتی تو رفتی
 مرهون بعثت
 ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا
تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورت
نمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالا
چو ابرو را چنین کردی چه صورت های چین کردی
مرا بی عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حورا
مرا گویی چه عشقست این که نی بالا نه پستست این
چه صیدی بی ز شستست این درون موج این دریا
ایا معشوق هر قدسی چو می دانی چه می پرسی
که سر عرش و صد کرسی ز تو ظاهر شود پیدا
زدی در من یکی آتش که شد جان مرا مفرش
که تا آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صد تا
فرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی را
که از مزج و تلاقی را ندانم جامش از صهبا
بکن این رمز را تعیین بگو مخدوم شمس الدین
به تبریز نکو آیین ببر این نکته غرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *