+ - x
 » از همین شاعر
 ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
 دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی
 تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
 تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
 آنک جانش داده ای آن را مکش
 کیست که او بندۀ رای تو نیست؟
 یا ساقی شرف بشراباتک زندی
 زنهار مرا مگو که پیرم
 دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم
 چه بویست این؟ چه بویست این؟ مگر آن یار می آید؟

 » بیشتر بخوانید...
 بهار
 ناز دخترانه
 بسکه در قلب من تپش داری
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 پرده از شاهد قدم بردار
 همیشه خواهش بالاتر است از بینی
 از زخم قلب آبایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیلت بکند لیک خدایی بنداند
گامی دو چنان آید کو راست نهادست
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
کاین مملکتت از ملک الموت رهاند
شه را تو شکاری شو کم گیر شکاری
کاشکار تو را باز اجل بازستاند
خامش کن و بگزین تو یکی جای قراری
کان جا که گزینی ملک آن جات نشاند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *