+ - x
 » از همین شاعر
 تا نقش خیال دوست با ماست
 ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی
 علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
 چنان مستم چنان مستم من این دم
 بحر ما را کنار بایستی
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 از آن باده ندانم چون فنایم
 اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
 به یارکان صفا جز می صفا مدهید

 » بیشتر بخوانید...
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 آنسوی اضطراب
 پیام
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 زمانه فتنه هاورد و بگذشت
 بازگشت
 گمگشته
 اضطراب آیینه
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را
فراغت ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را
بت شهوت برآوردی دمار از ما ز تاب خود
اگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما را
نوازش های عشق او لطافت های مهر او
رهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما را
زهی این کیمیای حق که هست از مهر جان او
که عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما را
عنایت های ربانی ز بهر خدمت آن شه
برویانید و هستی داد از عین ادب ما را
بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهان
شقایق ها و ریحان ها و گل های عجب ما را
زهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اختر
که مطلوب همه جان ها کند از جان طلب ما را
گزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستی
چو جام جان لبالب شد از آن می های لب ما را
عجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکر
ز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما را
در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحی ها
گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را
به سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوانست
کشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *