+ - x
 » از همین شاعر
 تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
 با یار بساز تا توانی
 آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
 امروز بت خندان می بخش کند خنده
 بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
 تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
 بیست و یکم
 گر من ز دست بازی هر غم پژولمی

 » بیشتر بخوانید...
 در گوش دلم گفت فلک پنهانی
 بهار دیگر
 فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 تا بهار آرزوهای مرا گلباررویا میکنی
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 نگاهبان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را
فراغت ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را
بت شهوت برآوردی دمار از ما ز تاب خود
اگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما را
نوازش های عشق او لطافت های مهر او
رهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما را
زهی این کیمیای حق که هست از مهر جان او
که عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما را
عنایت های ربانی ز بهر خدمت آن شه
برویانید و هستی داد از عین ادب ما را
بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهان
شقایق ها و ریحان ها و گل های عجب ما را
زهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اختر
که مطلوب همه جان ها کند از جان طلب ما را
گزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستی
چو جام جان لبالب شد از آن می های لب ما را
عجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکر
ز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما را
در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحی ها
گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را
به سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوانست
کشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *