+ - x
 » از همین شاعر
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 موشکی صندوق را سوراخ کرد
 خبر کن ای ستاره یار ما را
 ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدی
 مجلس چو چراغ و تو چو آبی
 واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
 ای سر مردان برگو برگو
 چو عشق آمد که جان با من سپاری
 چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
 ای همه سرگشتگان مهمان تو

 » بیشتر بخوانید...
 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 سرود نان
 آن سوی خط
 رازی میان سینه ء من خار گشته است
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 دلتنگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را
فراغت ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را
بت شهوت برآوردی دمار از ما ز تاب خود
اگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما را
نوازش های عشق او لطافت های مهر او
رهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما را
زهی این کیمیای حق که هست از مهر جان او
که عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما را
عنایت های ربانی ز بهر خدمت آن شه
برویانید و هستی داد از عین ادب ما را
بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهان
شقایق ها و ریحان ها و گل های عجب ما را
زهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اختر
که مطلوب همه جان ها کند از جان طلب ما را
گزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستی
چو جام جان لبالب شد از آن می های لب ما را
عجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکر
ز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما را
در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحی ها
گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را
به سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوانست
کشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *