+ - x
 » از همین شاعر
 افزود آتش من آب را خبر ببرید
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 در عشق قدیم سال خوردیم
 می رسد یوسف مصری همه اقرار دهید
 ندا رسید به جان ها ز خسرو منصور
 مرا هر لحظه منزل آسمانی
 جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
 دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
 خسروانی که فتنه ای چینید
 من از این خانه به در می نروم

 » بیشتر بخوانید...
 همنفسی
 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
 حدیث شعر
 قد کوتاه حقم را که دیدم
 اگر خاک تو از جان محرمی نیست
 در چشمت گوزنی بیتاب است
 سونامی فریاد
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 دریایی
 حرف آخر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چنان کز غم دل دانا گریزد
دو چندان غم ز پیش ما گریزد
مگر ما شحنه ایم و غم چو دزدست
چو ما را دید جا از جا گریزد
بغرد شیر عشق و گله غم
چو صید از شیر در صحرا گریزد
ز نابینا برهنه غم ندارد
ز پیش دیده بینا گریزد
مرا سوداست تا غم را ببینم
ولیکن غم از این سودا گریزد
همه عالم به دست غم زبونند
چو او بیند مرا تنها گریزد
اگر بالا روم پستی گریزد
وگر پستی روم بالا گریزد
خمش باشم بود کاین غم درافتد
غلط خود غم ز ناگویا گریزد


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

محمد:

سروده های مولانا از عجایب است بیش از هفتصد سال از این سروده ها میگذرد و هنوز کسی نتوانسته بدین پایه سخن والا بگوید و گنجی پایان ناپذیر به جهان بویژه به فارسی زبانان ارائه نماید. سلام و صلوات خدا به روان پاک این رادمرد و خوشا آنان که دریچه های زندگی خود را بروی مولانا گشوده اند و درود بر شما.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *