+ - x
 » از همین شاعر
 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
 بیست و ششم
 این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
 هر که آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
 آخر مراعاتی بکن مر بی دلان را ساعتی
 یا ملک المغرب والمشرق
 آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
 در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی

 » بیشتر بخوانید...
 بروز عيد گريان می کنم يار
 فقط خواب
 ماست مالی شده مفهوم تو مریم دیگر!
 عبث
 علاج چشم عمر
 عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 در نان من چه ریخته بودی نمك حرام!
 افسوس که زندگی دمی بود و غمی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز رویت دسته ی گل می توان کرد
ز زلفت شاخ سنبل می توان کرد
ز قد پر خم من در ره عشق
بر آب چشم من پل می توان کرد
ز اشک خون همچون اطلس من
براق عشق را جل می توان کرد
ز هر حلقه ازان زلفین پر بند
پی گردنکشان غل می توان کرد
تو دریایی و من یک قطره ای جان
ولیکن جزو را کل می توان کرد
دلم صد پاره شد هر پاره نالان
که از هر پاره بلبل می توان کرد
تو قاف قندی و من لام لب تلخ
ز قاف و لام ما قل می توان کرد
مرا همشیره است اندیشه ی تو
ازین شیره بسی مل می توان کرد
رهی دورست و جان من پیاده
ولی دل را چو دلدل می توان کرد
خمش کن زانکه بی گفت زبانی
جهان پر بانگ و غلغل می توان کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *