+ - x
 » از همین شاعر
 جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 تا به شب ای عارف شیرین نوا
 یکی لحظه از او دوری نباید
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
 خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها

 » بیشتر بخوانید...
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 آنانکه محیط فضل و آداب شدند
 رميده آرزوهايم ز آغوش
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 قلندر جره باز آسمانها
 تا بیکران خالی
 سیه چادر مرا پنهان ندارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن جا که چو تو نگار باشد
سالوس و حفاظ عار باشد
سالوس و حیل کنار گیرد
چون رحمت بی کنار باشد
بوسی به دغا ربودم از تو
ای دوست دغا سه بار باشد
امروز وفا کن آن سوم را
امروز یکی هزار باشد
من جوی و تو آب و بوسه آب
هم بر لب جویبار باشد
از بوسه آب بر لب جوی
اشکوفه و سبزه زار باشد
از سبزه چه کم شود که سبزه
در دیده خیره خار باشد
موسی ز عصا چرا گریزد
گر بر فرعون مار باشد
بر فرعونان که نیل خون گشت
بر ممن خوشگوار باشد
هرگز نرمد خلیل ز آتش
گر بر نمرود نار باشد
یعقوب کجا رمد ز یوسف
گر بر پسرانش بار باشد
آن باد بهار جان باغست
بر شوره اگر غبار باشد
زان باغ درخت برگ یابد
اشکوفه بر او سوار باشد
احمد چو تو راست پس ز بوجهل
عشقا سزدت که عار باشد
این را بر دست و آن بدین مات
کار دنیا قمار باشد
آن کس که ز بخت خود گریزد
بگریخته شرمسار باشد
هین دام منه به صید خرگوش
تا شیر تو را شکار باشد
ای دل ز عبیر عشق کم گوی
خود بو برد آن که یار باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *