+ - x
 » از همین شاعر
 صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
 آمد آمد نگار پوشیده
 فارغم گر گشت دل آواره ای
 صنما این چه گمانست فرودست حقیر
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 ای تو ولی احسان دل ای حسن رویت دام دل
 کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
 آن دلبر من آمد بر من
 در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
 عشق در کفر کرد اظهاری

 » بیشتر بخوانید...
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
 خروشان ترا تا می برد آب
 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
 حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
 آتشی بر هستی تریاك و تنباكو بكش
 شعری که زندگیست
 ای ساقی سرشار بده بادۀ هورا
 حرم جز قبله قلب و نظر نیست
 وطن
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن جا که چو تو نگار باشد
سالوس و حفاظ عار باشد
سالوس و حیل کنار گیرد
چون رحمت بی کنار باشد
بوسی به دغا ربودم از تو
ای دوست دغا سه بار باشد
امروز وفا کن آن سوم را
امروز یکی هزار باشد
من جوی و تو آب و بوسه آب
هم بر لب جویبار باشد
از بوسه آب بر لب جوی
اشکوفه و سبزه زار باشد
از سبزه چه کم شود که سبزه
در دیده خیره خار باشد
موسی ز عصا چرا گریزد
گر بر فرعون مار باشد
بر فرعونان که نیل خون گشت
بر ممن خوشگوار باشد
هرگز نرمد خلیل ز آتش
گر بر نمرود نار باشد
یعقوب کجا رمد ز یوسف
گر بر پسرانش بار باشد
آن باد بهار جان باغست
بر شوره اگر غبار باشد
زان باغ درخت برگ یابد
اشکوفه بر او سوار باشد
احمد چو تو راست پس ز بوجهل
عشقا سزدت که عار باشد
این را بر دست و آن بدین مات
کار دنیا قمار باشد
آن کس که ز بخت خود گریزد
بگریخته شرمسار باشد
هین دام منه به صید خرگوش
تا شیر تو را شکار باشد
ای دل ز عبیر عشق کم گوی
خود بو برد آن که یار باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *