+ - x
 » از همین شاعر
 گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
 ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای
 حد البشیر بشاره یا جار
 کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
 ای خجل از تو شکر و آزادی
 فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
 آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش
 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا

 » بیشتر بخوانید...
 گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 تلاوت اشک
 آن خانه...
 بی ریشه
 شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
 به خدا وقتی تو رفتی
 مسافرازسفردلسرد می آید
 اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
 آستان عشق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن شعلهٔ نور می خرامد
وان فتنهٔ حور می خرامد
شب جامه سپید کرد زیرا
کان ماه ز دور می خرامد
مستان شبانه را بشارت
ساقی بسحور می خرامد
جان را بمثال عود سوزیم
کان کان بلور می خرامد
آن فتنه نگر که بار دیگر
با صد شر و شور می خرامد
آن دشمن صبرهای عاشق
در خون صبور می خرامد
جانم بفدای آن سلیمان
کو جانب مور می خرامد
جز چهرۀ عاشقان مبینید
کان شاه غیور می خرامد
در قالب خلق شمس تبریز
چون نفخهٔ صور می خرامد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *