+ - x
 » از همین شاعر
 به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش
 گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر
 گر یک سر موی از رخ تو روی نماید
 روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
 دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
 ساقیا برخیز و می در جام کن
 بیست و ششم
 تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
 آتش عشق تو قلاووز شد
 در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد

 » بیشتر بخوانید...
 جهان در چشم زن دریاست دریا
 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
 چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید
 فلتر شکن
 در شکافهای سایه روشن قطبی
 طرح یک خالق زن
 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
 خدایا داد از این دل داد از این دل
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
 غمت بهانۀ خوبی برای خودكُشی است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود
در هم افتادیم زیرا زور گیراگیر بود
عقل باتدبیر آمد در میان جوش ما
در چنان آتش چه جای عقل یا تدبیر بود
در شکار بی دلان صد دیده جان دام بود
وز کمان عشق پران صد هزاران تیر بود
آهوی می تاخت آن جا بر مثال اژدها
بر شمار خاک شیران پیش او نخجیر بود
دیدم آن جا پیرمردی طرفه ای روحانیی
چشم او چون طشت خون و موی او چون شیر بود
دیدم آن آهو به ناگه جانب آن پیر تاخت
چرخ ها از هم جدا شد گوییا تزویر بود
کاسه خورشید و مه از عربده درهم شکست
چونک ساغرهای مستان نیک باتوفیر بود
روح قدسی را بپرسیدم از آن احوال گفت
بیخودم من می ندانم فتنه آن پیر بود
شمس تبریزی تو دانی حالت مستان خویش
بی دل و دستم خداوندا اگر تقصیر بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *