+ - x
 » از همین شاعر
 رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
 ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست او
 ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی
 ای دلارام من و ای دل شکن
 این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ای
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت
 ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری
 بیست و دوم
 پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
 باز شیری با شکر آمیختند

 » بیشتر بخوانید...
 مادرکم
 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
 چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 یاد ابر های گذشته بخیر
 راز
 دوستت میدارم ای زخم زرد!
 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
 طایر دولت اگر باز گذاری بکند
 یک آسمان ابر پر از دود میشوم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
دی دل من می جهید و هر دو چشمم می پرید
گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد
بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهان
عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد
من که باشم باد و خاک و آب و آتش مست اوست
آتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد
عشق از او آبستن ست و این چهار از عشق او
این جهان زین چار زاد و این چهار از عشق زاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *