+ - x
 » از همین شاعر
 چرا شاید چو ما شه زادگانیم
 اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین
 امروز مرده بین که چه سان زنده می شود
 درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
 با صد هزار دستان آمد خیال یاری
 کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب
 ای بس که از آواز دش وامانده ام زین راه من
 بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
 از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای
 چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را

 » بیشتر بخوانید...
 سلام الله ما کر اللیالی
 حماقت
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 سلام
 جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 شوق غزل جوشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
دی دل من می جهید و هر دو چشمم می پرید
گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد
بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهان
عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد
من که باشم باد و خاک و آب و آتش مست اوست
آتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد
عشق از او آبستن ست و این چهار از عشق او
این جهان زین چار زاد و این چهار از عشق زاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *