+ - x
 » از همین شاعر
 سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی
 ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختی
 رو ترش کن که همه رو ترشانند این جا
 توبه سفر گیرد با پای لنگ
 بلندتر شده ست آفتاب انسانی
 دل من که باشد که تو را نباشد
 ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من
 سلیمانا بیار انگشتری را
 چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته
 سلام علیک ای مقصود هستی

 » بیشتر بخوانید...
 بگو از من به پرویزان این عصر
 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 نا تسلیم
 آیینه ها
 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 صدایی در شب
 سیگار
 چه شیطانی خرامش واژگونی
 سریال انتقام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند
هم دلم قلاب و هم دل سکه شه می زند
هم دلم افغان کنان گوید که راه من زدند
هم دل من راه عیاران ابله می زند
هم دل من همچو شحنه طالب دزدان شده
هم دل من همچو دزدان نیم شب ره می زند
گه چو حکم حق دل من قصد سرها می کند
گه چو مرغ سربریده الله الله می زند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *