+ - x
 » از همین شاعر
 مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
 کجکنن اغلن اودیا کلکل
 می شدی غافل ز اسرار قضا
 خشم مرو خواجه! پشیمان شوی
 ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده
 بیست و پنجم
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام
 صاف جان ها سوی گردون می رود
 در وصالت چرا بیاموزم

 » بیشتر بخوانید...
 ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
 لیلی
 سمفونی تاریک
 فصل سبز شعر
 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 در عالم کثرتی به کثرت ميجوش
 بوسه گاه رحمت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند
هم دلم قلاب و هم دل سکه شه می زند
هم دلم افغان کنان گوید که راه من زدند
هم دل من راه عیاران ابله می زند
هم دل من همچو شحنه طالب دزدان شده
هم دل من همچو دزدان نیم شب ره می زند
گه چو حکم حق دل من قصد سرها می کند
گه چو مرغ سربریده الله الله می زند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *