+ - x
 » از همین شاعر
 چو بربندند ناگاهت زنخدان
 افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
 به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
 ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی
 نیست در آخر زمان فریادرس
 ای برده نماز من ز هنگام
 جانا بیار باده و بختم تمام کن
 از جهت ره زدن راه درآرد مرا
 میل هواش می کنم طال بقاش می زنم
 علی اهل نجد الثنا و سلام

 » بیشتر بخوانید...
 سنگ گور
 از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
 دوبیتی
 ای عشق
 با یک خبر داغ چراغان شده ای باز
 دنیا دوباره روی سرم پا به پای تو
 چون بلبل مست راه در بستان یافت
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 تقصیر عشق بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
خردم گفت برپر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تن پریشان تو وان دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *