+ - x
 » از همین شاعر
 از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا
 شدم به سوی چه آب همچو سقایی
 ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
 دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی
 عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
 ای دلبر بی دلان صوفی
 مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
 تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی

 » بیشتر بخوانید...
 درجه تحصیل در کابینۀ کرزی
 غزل آخرین انزوا
 به آب روشن می عارفی طهارت کرد
 ثباتش ده که میر شش جهات است
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 علت مرگ و زندگی
 آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
 گلدان
 نیزه خورشید
 نهنگ شوق من با آب پيچد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند
همه از کار از آن روی معطل شده اند
چو از آن سر نگری موی به مو در کارند
گر چه بی دست و دهانند درختان چمن
لیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند
صد هزارند ولیکن همه یک نور شوند
شمع ها یک صفتند ار به عدد بسیارند
نورهاشان به هم اندرشده بی حد و قیاس
چون برآید مه تو جمله به تو بسپارند
چشم هاشان همه وامانده در بحر محیط
لب فروبسته از آن موج که در سر دارند
ای بسا جان سلیمان نهان همچو پری
که به لشکرگهشان مور نمی آزارند
هست اندر پس دل واقف از این جاسوسی
کو بگوید همه اسرار گرش بفشارند
بی کلیدیست که چون حلقه ز در بیرونند
ور نه هر جزو از آن نقده کل انبارند
این بدن تخت شه و چار طبایع پایش
تاجداران فلک تخت به تو نگذارند
شمس تبریز اگر تاج بقا می بخشد
دل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *