+ - x
 » از همین شاعر
 هر که بهر تو انتظار کند
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم
 الا ای شمع گریان گرم می سوز
 آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
 سلیمانا بیار انگشتری را
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی
 اندرآ با ما نشان ده راستک
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
 رو مذهب عاشق را برعکس روش ها دان

 » بیشتر بخوانید...
 بزن دفی که مرا با شرار وصل کند
 بوسه گاه رحمت
 آزادی
 تعریف شعر
 ای هدهد صبا به سبا می فرستمت
 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
 میرود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا
 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم
 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
 اصلاً چرا؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند
همه از کار از آن روی معطل شده اند
چو از آن سر نگری موی به مو در کارند
گر چه بی دست و دهانند درختان چمن
لیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند
صد هزارند ولیکن همه یک نور شوند
شمع ها یک صفتند ار به عدد بسیارند
نورهاشان به هم اندرشده بی حد و قیاس
چون برآید مه تو جمله به تو بسپارند
چشم هاشان همه وامانده در بحر محیط
لب فروبسته از آن موج که در سر دارند
ای بسا جان سلیمان نهان همچو پری
که به لشکرگهشان مور نمی آزارند
هست اندر پس دل واقف از این جاسوسی
کو بگوید همه اسرار گرش بفشارند
بی کلیدیست که چون حلقه ز در بیرونند
ور نه هر جزو از آن نقده کل انبارند
این بدن تخت شه و چار طبایع پایش
تاجداران فلک تخت به تو نگذارند
شمس تبریز اگر تاج بقا می بخشد
دل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *