+ - x
 » از همین شاعر
 لعل لبش داد کنون مر مرا
 تو هر روزی از آن پشته برآیی
 مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
 انجیرفروش را چه بهتر
 صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی
 ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
 کسی که غیر این سوداش نبود
 شراب شیره انگور خواهم
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم

 » بیشتر بخوانید...
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 تحفه ی عید
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 شطرنج
 راپورهای واصله امپورت می شود
 خزف و گهر
 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 از شب تا فردا
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا رب این بوی که امروز به ما می آید
ز سراپرده اسرار خدا می آید
بوستان را کرمش خلعت نو می پوشد
خستگان را ز دواخانه دوا می آید
در نمازند درختان و به تسبیح طیور
در رکوعست بنفشه که دوتا می آید
هر چه آمد سوی هستی ره هستی گم کرد
که ز مستی نشناسد که کجا می آید
از یکی روح در این راه چو رو واپس کرد
اصل خود دید ز ارواح جدا می آید
رنگ او یافت از آن روی چنین خوش رنگست
بوی او یافت کز او بوی وفا می آید
مست او گشت از آن رو همگان مست ویند
خوش لقا گشت کز آن ماه لقا می آید
نی بگویم ز ملولی کسی غم نخورم
که شکر رشک برد ز آنچ مرا می آید
زان دلیرست که با شیر ژیان رو کردست
زان کریمست که از گنج عطا می آید
آنک سرمست نباشد برمد از مردم
تا نگویند کز او بوی صبا می آید
بس کن ای دوست که سنبوسه چو بسیار خوری
که ز سنبوسه تو را بوی گیا می آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *