+ - x
 » از همین شاعر
 عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
 گر این جا حاضری سر همچنین کن
 باز بهار می کشد زندگی از بهار من
 به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
 قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکم
 ما در جهان موافقت کس نمی کنیم
 منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم
 یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی
 چنان مستم چنان مستم من این دم
 اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی

 » بیشتر بخوانید...
 بی ریشه
 آواز شبانه برای کوچه ها
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
 حسن تو همیشه در فزون باد
 به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
 شبانه
 سرم را چُرت دربستی گرفته
 غزلی در چرخیدن...

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا رب این بوی که امروز به ما می آید
ز سراپرده اسرار خدا می آید
بوستان را کرمش خلعت نو می پوشد
خستگان را ز دواخانه دوا می آید
در نمازند درختان و به تسبیح طیور
در رکوعست بنفشه که دوتا می آید
هر چه آمد سوی هستی ره هستی گم کرد
که ز مستی نشناسد که کجا می آید
از یکی روح در این راه چو رو واپس کرد
اصل خود دید ز ارواح جدا می آید
رنگ او یافت از آن روی چنین خوش رنگست
بوی او یافت کز او بوی وفا می آید
مست او گشت از آن رو همگان مست ویند
خوش لقا گشت کز آن ماه لقا می آید
نی بگویم ز ملولی کسی غم نخورم
که شکر رشک برد ز آنچ مرا می آید
زان دلیرست که با شیر ژیان رو کردست
زان کریمست که از گنج عطا می آید
آنک سرمست نباشد برمد از مردم
تا نگویند کز او بوی صبا می آید
بس کن ای دوست که سنبوسه چو بسیار خوری
که ز سنبوسه تو را بوی گیا می آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *