+ - x
 » از همین شاعر
 ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری
 روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو *
 کاهل و ناداشت بدم کام در آورد مرا
 هین که منم بر در در برگشا
 بگفتم با دلم آخر قراری
 بوقلمون چند از انکار تو
 کون خر را نظام دین گفتم
 هم ایثار کردی هم ایثار گفتی
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 هر کی در او نیست از این عشق رنگ

 » بیشتر بخوانید...
 از خواب لرزان می پرم، بر قسمتم شک می کنم
 تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
 آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
 هم میهنم
 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
 آن روز دور نیست
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
 خسته
 کیوان چو قران به برج خاکی افگند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بار دیگر یار ما هنباز کرد
اندک اندک خوی از ما باز کرد
مکرهای دشمنان در گوش کرد
چشم خود بر یار دیگر باز کرد
هر دم از جورش دل آرد نو خبر
غم دل ترسنده را غماز کرد
رو ترش کردن بر ما پیشه ساخت
یک بهانه جست و دست انکاز کرد
ای دریغا راز ما با همدگر
کو دگر کس را چنین همراز کرد
ای دل از سر صبر را آغاز کن
زانک دلبر جور را آغاز کرد
عقل گوید کاین بداندیشی مکن
او از آن ماست بر ما ناز کرد
می دهد چون مه صلاح الدین ضیا
کارغنون را زهره جان ساز کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *