+ - x
 » از همین شاعر
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی
 چو بی گاه است و باران خانه خانه
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 بیا جانا که امروز آن مایی
 صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم
 ای آنکه پیش حسنت حوری قدم دو آید
 دوش از بت من جهان چه می شد
 چه باده بود که در دور از بگه دادی
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی

 » بیشتر بخوانید...
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
 آن را که به صحرای علل تاخته اند
 شوق بی نیاز
 به تار عاشقی بندم خدايا
 تصویر آرزوها
 آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
 سیگار
 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد
هر که بتواند نگه دارد خرد
من نتانستم مرا باری ببرد
گرد من می گشت یک لولی پریر
همچنینم برد کلی کرد و مرد
کرد لولی دست خود در خون من
خون من در دست آن لولی فسرد
تا که می شد خون من انگوروار
سال ها انگور دل را می فشرد
کرد دیدم کو کند دزدی ولیک
کرد ما را بین که او دزدید کرد
کی گمان دارد که او دزدی کند
خاصه شه صوفی شد آمد مو سترد
دزد خونی بین که هر کس را که کشت
خضر و الیاسی شد و هرگز نمرد
رخت برد و بخت داد آنگه چه بخت
سیم برد و دامن پرزر شمرد
دردها و دردها را صاف کرد
پیش او آرید هر جا هست درد
این جهان چشمست و او چون مردمک
تنگ می آید جهان زین مرد خرد
باز رشک حق دهانم قفل کرد
شد کلید و قفل را جایی سپرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *