+ - x
 » از همین شاعر
 یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این
 به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
 ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی
 دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد
 چون سوی برادری بپویی
 بخش نخست
 بیست و هفتم
 ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
 بشکن قدح باده که امروز چنانیم
 دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

 » بیشتر بخوانید...
 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
 رشته ی امید
 آخر ای دریا
 برآنم تا که از تو دل بگیرم
 ویلن نواز ناز
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 به نظر وصل دلبری دارم
 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
پیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما
ای چرخ تو را بنده وی خلق ز تو زنده
احسنت زهی خوابی شاباش زهی زیبا
دریای جمال تو چون موج زند ناگه
پرگنج شود پستی فردوس شود بالا
هر سوی که روی آری در پیش تو گل روید
هر جا که روی آیی فرشت همه زر بادا
وان دم که ز بدخویی دشنام و جفا گویی
می گو که جفای تو حلواست همه حلوا
گر چه دل سنگستش بنگر که چه رنگستش
کز مشعله ننگستش وز رنگ گل حمرا
یا رب دل بازش ده صد عمر درازش ده
فخرش ده و نازش ده تا فخر بود ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *