+ - x
 » از همین شاعر
 مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
 ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
 آینه جان شده چهره تابان تو *
 بُد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت
 بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من
 الا میر خوبان هلا تا نرنجی
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
 تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت ها

 » بیشتر بخوانید...
 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن
 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 کسی کو «لا اله» را در گره بست
 باغ من
 ظرف استغنا
 بال سحر
 زندگی ارزد به تن
 پوستین چپه
 هیچ و پیچ
 تشناب سالاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
پیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما
ای چرخ تو را بنده وی خلق ز تو زنده
احسنت زهی خوابی شاباش زهی زیبا
دریای جمال تو چون موج زند ناگه
پرگنج شود پستی فردوس شود بالا
هر سوی که روی آری در پیش تو گل روید
هر جا که روی آیی فرشت همه زر بادا
وان دم که ز بدخویی دشنام و جفا گویی
می گو که جفای تو حلواست همه حلوا
گر چه دل سنگستش بنگر که چه رنگستش
کز مشعله ننگستش وز رنگ گل حمرا
یا رب دل بازش ده صد عمر درازش ده
فخرش ده و نازش ده تا فخر بود ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *