+ - x
 » از همین شاعر
 حکم نو کن که شاه دورانی
 گهی در گیرم و گه بام گیرم
 مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن
 من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
 مستدرکات
 گر جام سپهر زهرپیماست
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن
 بوی دلدار ما نمی آید

 » بیشتر بخوانید...
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 دلهای گریخته
 راگ وسواس
 فریاد می زنم كه ای آدم ها! در نطفه بسته اند دهانم را
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
 کژدم ِ عسل دختر
 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
وز روی همچو ماهت در مه شمار ماند
چون مطرب هوایت چنگ طرب نوازد
مر زهره فلک را کی کسب و کار ماند
یغمابک جمالت هر سو که لشکر آرد
آن سوی شهر ماند آن سو دیار ماند
گلزار جان فزایت بر باغ جان بخندد
گل ها به عقل باشد یا خار خار ماند
جاسوس شاه عشقت چون در دلی درآید
جز عشق هیچ کس را در سینه یار ماند
ای شاد آن زمانی کز بخت ناگهانی
جانت کنار گیرد تن برکنار ماند
چون زان چنان نگاری در سر فتد خماری
دل تخت و بخت جوید یا ننگ و عار ماند
می خواهم از خدا من تا شمس حق تبریز
در غار دل بتابد با یار غار ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *