+ - x
 » از همین شاعر
 در میان جان نشین کامروز جان دیگری
 ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته
 ای روی مه تو شاد خندان
 زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
 آتش افکند در جهان جمشید
 به جان تو که سوگند عظیمست
 هزار جان مقدس فدای سلطانی
 افتاد دل و جانم در فتنه طراری
 نحن الی سیدنا راجعون
 گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم

 » بیشتر بخوانید...
 های مردم، کاش امشب مست می بودم
 اجاق سرد انزوا
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 گفت و گویم با شعر
 آیینه شکسته
 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 در نظربازی ما بی خبران حیرانند
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
 برای نتوانستن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نی دیده هر دلی را دیدار می نماید
نی هر خسیس را شه رخسار می نماید
الا حقیر ما را الا خسیس ما را
کز خار می رهاند گلزار می نماید
دود سیاه ما را در نور می کشاند
زهد قدیم ما را خمار می نماید
هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد
تا چیست اینک او را بازار می نماید
شیریست پور آدم صندوق عالم اندر
صندوق درشدست او بیمار می نماید
روزی که او بغرد صندوق را بدرد
کاری نماید اکنون بی کار می نماید
صدیق با محمد بر هفت آسمانست
هر چند کو به ظاهر در غار می نماید
یکیست عشق لیکن هر صورتی نماید
وین احولان خس را دوچار می نماید
جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارست
نور از درخت موسی چون نار می نماید
آب حیات آمد وین بانگ سیلابست
گفتار نیست لیکن گفتار می نماید
سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم
دل آینه ست و رو را ناچار می نماید
شمس الحقی که نورش بر آینه ست تابان
در جنبش این و آن را دیوار می نماید
هر طبله که گشایم زان قند بی کرانست
کان را به نوع دیگر عطار می نماید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *