+ - x
 » از همین شاعر
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
 مات خود را صنما مات مکن
 خوش بود فرش تن نور دیده
 پریر آن چهرۀ یارم چه خوش بود
 به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
 مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
 آن عشرت نو که برگرفتیم
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا
 صبح است و صبوح است بر این بام برآییم

 » بیشتر بخوانید...
 به دکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
 سکوت سرد و سیاه
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 هر ذره که در خاک زمینی بوده است
 روزگاریست که سودای بتان دین من است
 سیب
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
 نغمه ی روسبی
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 گله از سختی ایام بگذار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نی دیده هر دلی را دیدار می نماید
نی هر خسیس را شه رخسار می نماید
الا حقیر ما را الا خسیس ما را
کز خار می رهاند گلزار می نماید
دود سیاه ما را در نور می کشاند
زهد قدیم ما را خمار می نماید
هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد
تا چیست اینک او را بازار می نماید
شیریست پور آدم صندوق عالم اندر
صندوق درشدست او بیمار می نماید
روزی که او بغرد صندوق را بدرد
کاری نماید اکنون بی کار می نماید
صدیق با محمد بر هفت آسمانست
هر چند کو به ظاهر در غار می نماید
یکیست عشق لیکن هر صورتی نماید
وین احولان خس را دوچار می نماید
جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارست
نور از درخت موسی چون نار می نماید
آب حیات آمد وین بانگ سیلابست
گفتار نیست لیکن گفتار می نماید
سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم
دل آینه ست و رو را ناچار می نماید
شمس الحقی که نورش بر آینه ست تابان
در جنبش این و آن را دیوار می نماید
هر طبله که گشایم زان قند بی کرانست
کان را به نوع دیگر عطار می نماید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *