+ - x
 » از همین شاعر
 یار در آخرزمان کرد طرب سازیی
 آخر گل و خار را بدیدی
 باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 بلبل نگر که جانب گلزار می رود
 سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد
 من آن ماهم که اندر لامکانم
 ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
 دل خون خواره را یک باره بستان

 » بیشتر بخوانید...
 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 پریشان هر دم ما از غمی چند
 روزگاربی عشق!
 اگر تو گرم و من سردم
 جامی است که عقل آفرین میزندش
 مداری
 آمویه
 فش فش دیگ بخار
 شبانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نی دیده هر دلی را دیدار می نماید
نی هر خسیس را شه رخسار می نماید
الا حقیر ما را الا خسیس ما را
کز خار می رهاند گلزار می نماید
دود سیاه ما را در نور می کشاند
زهد قدیم ما را خمار می نماید
هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد
تا چیست اینک او را بازار می نماید
شیریست پور آدم صندوق عالم اندر
صندوق درشدست او بیمار می نماید
روزی که او بغرد صندوق را بدرد
کاری نماید اکنون بی کار می نماید
صدیق با محمد بر هفت آسمانست
هر چند کو به ظاهر در غار می نماید
یکیست عشق لیکن هر صورتی نماید
وین احولان خس را دوچار می نماید
جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارست
نور از درخت موسی چون نار می نماید
آب حیات آمد وین بانگ سیلابست
گفتار نیست لیکن گفتار می نماید
سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم
دل آینه ست و رو را ناچار می نماید
شمس الحقی که نورش بر آینه ست تابان
در جنبش این و آن را دیوار می نماید
هر طبله که گشایم زان قند بی کرانست
کان را به نوع دیگر عطار می نماید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *