+ - x
 » از همین شاعر
 روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
 چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
 آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین
 ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه
 دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا
 یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد
 کسی که غیر این سوداش نبود

 » بیشتر بخوانید...
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
 مرد مجسمه
 استخرخیال
 فقط خواب
 رازی میان سینه ء من خار گشته است
 ترازوی طلایی
 عشق خفته
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 غم عشق تو از غمها نجاتست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود
خندید و گفت روبه آخر به زیرکی
از دست شیر صید کجا سهل در ربود
مر ابر را که دوشد و آن جا که در رسد
الا مگر که ابر نماید به خویش جود
معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا
فضل خدای بخشد معدوم را وجود
معدوم وار بنشین زیرا که در نماز
داد سلام نبود الا که در قعود
بر آتش آب چیره بود از فروتنی
کآتش قیام دارد و آبست در سجود
چون لب خموش باشد دل صد زبان شود
خاموش چند چند بخواهیش آزمود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *