+ - x
 » از همین شاعر
 مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
 مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار
 العشق یقول لی تزین
 سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
 ای ساقی باده معانی
 پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
 ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند
 بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
 کردم با کان گهر آشتی

 » بیشتر بخوانید...
 به استاد سرآهنگ
 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
 گل بی رخ یار خوش نباشد
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پرده دل می زند زهره هم از بامداد
مژده که آن بوطرب داد طرب ها بداد
بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش
آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد
عشق همایون پیست خطبه به نام ویست
از سر ما کم مباد سایه این کیقباد
روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار
وان دگرش زینهار او هو رب العباد
ز اول روز این خمار کرد مرا بی قرار
می کشدم ابروار عشق تو چون تندباد
دست دل از رنج رست گر چه دلارام مست
بست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد
می کشدم موکشان من ترش و سرگران
رو که مراد جهان می کشدم بی مراد
عقل بر آن عقل ساز ناز همی کرد ناز
شکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد
پای به گل بوده ام زانک دودل بوده ام
شکر که دودل نماند یک دله شد دل نهاد
لاف دل از آسمان لاف تن از ریسمان
بگسلم این ریسمان بازروم در معاد
دلبر روز الست چیز دگر گفت پست
هیچ کسی هست کو آرد آن را به یاد
گفت به تو تاختم بهر خودت ساختم
ساخته خویش را من ندهم در مزاد
گفتم تو کیستی گفت مراد همه
گفتم من کیستم گفت مراد مراد
مفتعلن فاعلات رفته بدم از صفات
محو شده پیش ذات دل به سخن چون فتاد
داد دل و عقل و جان مفخر تبریزیان
از مدد این سه داد یافت زمانه سداد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *