+ - x
 » از همین شاعر
 ای روترش به پیشم بد گفته ای مرا پس
 هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی
 آن مایی همچو ما دلشاد باش
 دلاراما چنین زیبا چرایی
 برخیز و صبوح را برنجان
 ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
 ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
 ما مست شدیم و دل جدا شد
 بوی باغ و گلستان آید همی

 » بیشتر بخوانید...
 سمفونی تاریک
 رنگ انگشتان
 ف ا ص ل ه
 حضور ناب
 سلام الله ما کر اللیالی
 امروز ترا دسترس فردا نیست
 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما
گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد
عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت
عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد
مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجب
داد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست
دل چو چنین خوان بدید پای به خون درنهاد
دولت بشتافته ست چون نظرت تافته ست
تا که بقا یافته ست عاشق کون و فساد
مفخر تبریزیان شمس حق ای خوش نشان
عالم ای شاه جان بی رخ خوبت مباد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *