+ - x
 » از همین شاعر
 چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
 صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد
 چهار روز ببودم به پیش تو مهمان
 اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی
 بیچاره کسی که زر ندارد
 چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
 چنین باشد چنین گوید منادی
 زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
 میان تیرگی خواب و نور بیداری
 از ورای سر دل بین شیوه ها

 » بیشتر بخوانید...
 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
 برخیزم و عزم باده ناب کنم
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 قصیده ی نور
 پیوند
 جوانان را بد آموز است این عصر
 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
 رازی میان سینه ء من خار گشته است
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 ببرد از من قرار و طاقت و هوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما
گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد
عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت
عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد
مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجب
داد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست
دل چو چنین خوان بدید پای به خون درنهاد
دولت بشتافته ست چون نظرت تافته ست
تا که بقا یافته ست عاشق کون و فساد
مفخر تبریزیان شمس حق ای خوش نشان
عالم ای شاه جان بی رخ خوبت مباد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *