+ - x
 » از همین شاعر
 ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
 برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
 عاشقی بر من پریشانت کنم
 ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم
 دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
 میندیش میندیش که اندیشه گری ها
 بیستم
 درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم

 » بیشتر بخوانید...
 دلم به سوی شما شادمانه مینگرد
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 یک جام شراب صد دل و دین ارزد
 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
 زن زدن
 خزان
 نگاهش نقشبند کافری ها
 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد
گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد
وگر به پیش من آید خیال یار که چونی
حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد
شکار خسته اویم به تیر غمزه جادو
گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد
چو کاسه بر سر آبم ز بی قراری عشقش
اگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد
کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شد
اگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد
بگفت چیست شکایت هزار بار گشادم
ز بهر ماهی جان را هزار بار چه باشد
من از قطار حریفان مهار عقل گسستم
به پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشد
اگر مهار گسستم وگرچه بار فکندم
یکی شتر کم گیری از این قطار چه باشد
دلم به خشم نظر می کند که کوته کن هین
اگر بجست یکی نکته از هزار چه باشد
چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق
دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد
انار شیرین گر خود هزار باشد وگر یک
چو شد یکی به فشردن دگر شمار چه باشد
خمار و خمر یکستی ولی الف نگذارد
الف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشد
چو شمس مفخر تبریز ماه نو بنماید
در آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *