+ - x
 » از همین شاعر
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
 ایا هوای تو در جان ها سلام علیک
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
 امروز تو خوشتری و یا من
 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
 گر چه تو نیم شب رسیدستی
 این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
 ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته

 » بیشتر بخوانید...
 قصهء دلکش نگار بگو
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 این عقل که در ره سعادت پوید
 آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
 بارون
 جغرافیای ویرانی
 هنربند
 بسا کس اندوه فردا کشیدند
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 زبان درازی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد
گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد
وگر به پیش من آید خیال یار که چونی
حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد
شکار خسته اویم به تیر غمزه جادو
گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد
چو کاسه بر سر آبم ز بی قراری عشقش
اگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد
کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شد
اگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد
بگفت چیست شکایت هزار بار گشادم
ز بهر ماهی جان را هزار بار چه باشد
من از قطار حریفان مهار عقل گسستم
به پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشد
اگر مهار گسستم وگرچه بار فکندم
یکی شتر کم گیری از این قطار چه باشد
دلم به خشم نظر می کند که کوته کن هین
اگر بجست یکی نکته از هزار چه باشد
چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق
دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد
انار شیرین گر خود هزار باشد وگر یک
چو شد یکی به فشردن دگر شمار چه باشد
خمار و خمر یکستی ولی الف نگذارد
الف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشد
چو شمس مفخر تبریز ماه نو بنماید
در آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *