+ - x
 » از همین شاعر
 هر که ز عشاق گریزان شود
 بوی دلدار ما نمی آید
 بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
 گر وسوسه ره دهی به گوشی
 بیا ای غم که تو بس باوفایی
 عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 بیا ای جان نو داده جهان را
 پرده بگردان و بزن ساز نو
 مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو

 » بیشتر بخوانید...
 سرود ابراهیم در آتش
 شبانه
 مه نشین عاطفه
 راست و دروغ
 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
 طایر دولت اگر باز گذاری بکند
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 نرخ زن
 نغمه ی روسبی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
ز روی پشت و پناهی که پشت ها همه رو شد
دگر نشینم هرگز برای دل که برآید
کجا برآید آن دل که کوی عشق فروشد
موکلان چو آتش ز عشق سوی من آیند
به سوی عشق گریزم که جمله فتنه از او شد
که در سرم ز شرابش نه چشم ماند نه خوابش
به دست ساقی نابش مگر سرم چو کدو شد
به خوان عشق نشستم چشیدم از نمک او
چو لقمه کردم خود را مرا چو عشق گلو شد
سبو به دست دویدم به جویبار معانی
که آب گشت سبویم چو آب جان به سبو شد
نماز شام برفتم به سوی طرفه رومی
چو دید بر در خویشم ز بام زود فروشد
سر از دریچه برون کرد چو شعله های منور
که بام و خانه و بنده به جملگی همه او شد
نهیم دست دهان بر که نازکست معانی
ز شمس مفخر تبریز سوخت جان و همو شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *