+ - x
 » از همین شاعر
 سی و یکم
 درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 ای قاعده مستان در همدگر افتادن
 اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی
 پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود
 بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 آمد مه و لشکر ستاره
 سبق الجد الینا نزل الحب علینا

 » بیشتر بخوانید...
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 مرد مسلمان
 ترانه تاریک
 آیت غرور
 مرگ غم
 چراغ گل
 مرا، امشب ببر از خویش تا، پندارهای دور
 آسمان آبی
 بازی
 تا راه قلندری نپویی نشود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
ز روی پشت و پناهی که پشت ها همه رو شد
دگر نشینم هرگز برای دل که برآید
کجا برآید آن دل که کوی عشق فروشد
موکلان چو آتش ز عشق سوی من آیند
به سوی عشق گریزم که جمله فتنه از او شد
که در سرم ز شرابش نه چشم ماند نه خوابش
به دست ساقی نابش مگر سرم چو کدو شد
به خوان عشق نشستم چشیدم از نمک او
چو لقمه کردم خود را مرا چو عشق گلو شد
سبو به دست دویدم به جویبار معانی
که آب گشت سبویم چو آب جان به سبو شد
نماز شام برفتم به سوی طرفه رومی
چو دید بر در خویشم ز بام زود فروشد
سر از دریچه برون کرد چو شعله های منور
که بام و خانه و بنده به جملگی همه او شد
نهیم دست دهان بر که نازکست معانی
ز شمس مفخر تبریز سوخت جان و همو شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *