+ - x
 » از همین شاعر
 تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
 بخش شانزدهم
 ای از کرم تو کار ما راست
 بیا که ساقی عشق شراب باره رسید
 کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
 نوزدهم
 ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 کسی که عاشق آن رونق چمن باشد
 در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین

 » بیشتر بخوانید...
 شرنگس
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 از آن فکر فلک پیما چه حاصل؟
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 سحرم دولت بیدار به بالین آمد
 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد
چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد
چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد
چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلی
نمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد
نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه
ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد
فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرت
چو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شد
منم که هجو نگویم بجز خواطر خود را
که خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شد
مرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خود
به آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شد
سخن ندارم با نیک و بد من از بیرون
که آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شد
خموش کن که هجا را به خود کشد دل نادان
همیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *