+ - x
 » از همین شاعر
 ای جان لطیف و ای جهانم
 عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
 ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
 صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
 ششم
 باده بده ساقیا عشوه و بادم مده
 تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم
 آوخ آوخ چو من وفاداری

 » بیشتر بخوانید...
 در گلشن زندگی به جز خار نبود
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 خاطره ها
 ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 آذرخش خیال
 بادها
 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد
چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد
چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد
چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلی
نمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد
نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه
ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد
فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرت
چو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شد
منم که هجو نگویم بجز خواطر خود را
که خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شد
مرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خود
به آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شد
سخن ندارم با نیک و بد من از بیرون
که آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شد
خموش کن که هجا را به خود کشد دل نادان
همیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *