+ - x
 » از همین شاعر
 سماع آرام جان زندگانیست
 یا کالمینا یا حاکمینا
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 نک بهاران شد صلا ای لولیان
 ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم
 اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم
 سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری
 الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش

 » بیشتر بخوانید...
 چون حاصل آدمی در این شورستان
 تاریخ تلخ
 مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
 پارسی
 شاهدان گر دلبری زین سان کنند
 چرخی از شرابه های لجن
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 یارم چو قدح به دست گیرد
 دگراندیش
 این قافله عمر عجب میگذرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند
بیان حکمت اگر چه شگرف مشعله ایست
ز آفتاب حقایق بیان حجاب کند
جهان کفست و صفات خداست چون دریا
ز صاف بحر کف این جهان حجاب کند
همی شکاف تو کف را که تا به آب رسی
به کف بحر بمنگر که آن حجاب کند
ز نقش های زمین و ز آسمان مندیش
که نقش های زمین و زمان حجاب کند
برای مغز سخن قشر حرف را بشکاف
که زلف ها ز جمال بتان حجاب کند
تو هر خیال که کشف حجاب پنداری
بیفکنش که تو را خود همان حجاب کند
نشان آیت حقست این جهان فنا
ولی ز خوبی حق این نشان حجاب کند
ز شمس تبریز ار چه قرضه ایست وجود
قراضه ایست که جان را ز کان حجاب کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *