+ - x
 » از همین شاعر
 گر تو را بخت یار خواهد بود
 آن شعلهٔ نور می خرامد
 من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست
 پیغام زاهدان را کمد بلای توبه
 اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
 دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد
 تو نقد قلب را از زر برون کن
 گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا
 خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستی

 » بیشتر بخوانید...
 آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 آرزوی رفته
 من مست می عشقم
 رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
 ز شام ما برون آور سحر را
 ماسک
 چه قومی در گذشت از گفتگوها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند
بیان حکمت اگر چه شگرف مشعله ایست
ز آفتاب حقایق بیان حجاب کند
جهان کفست و صفات خداست چون دریا
ز صاف بحر کف این جهان حجاب کند
همی شکاف تو کف را که تا به آب رسی
به کف بحر بمنگر که آن حجاب کند
ز نقش های زمین و ز آسمان مندیش
که نقش های زمین و زمان حجاب کند
برای مغز سخن قشر حرف را بشکاف
که زلف ها ز جمال بتان حجاب کند
تو هر خیال که کشف حجاب پنداری
بیفکنش که تو را خود همان حجاب کند
نشان آیت حقست این جهان فنا
ولی ز خوبی حق این نشان حجاب کند
ز شمس تبریز ار چه قرضه ایست وجود
قراضه ایست که جان را ز کان حجاب کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *