+ - x
 » از همین شاعر
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
 این کیست این این کیست این در حلقه ناگاه آمده
 هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
 رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر
 آه در آن شمع منور چه بود
 ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها
 هین که هنگام صابران آمد
 نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای
 سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری
 مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین

 » بیشتر بخوانید...
 روز وصل دوستداران یاد باد
 ما ز یاران چشم یاری داشتیم
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
 عصیان خدایی
 ای درد تو آرام دل من
 جهان در چشم زن دریاست دریا
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 سپاس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
تا از لب دلدار شود مست و شکرخا
تا از لب تو بوی لب غیر نیاید
تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا
آن لب که بود کون خری بوسه گه او
کی یابد آن لب شکربوس مسیحا
می دانک حدث باشد جز نور قدیمی
بر مزبله پرحدث آن گاه تماشا
آنگه که فنا شد حدث اندر دل پالیز
رست از حدثی و شود او چاشنی افزا
تا تو حدثی لذت تقدیس چه دانی
رو از حدثی سوی تبارک و تعالی
زان دست مسیح آمد داروی جهانی
کو دست نگه داشت ز هر کاسه سکبا
از نعمت فرعون چه موسی کف و لب شست
دریای کرم داد مر او را ید بیضا
خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی
پرگوهر و روتلخ همی باش چو دریا
هین چشم فروبند که آن چشم غیورست
هین معده تهی دار که لوتیست مهیا
سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیرد
کز آتش جوعست تک و گام تقاضا
کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک
کو صوفی چالاک که آید سوی حلوا
بنمای از این حرف تصاویر حقایق
یا من قسم القهوه و الکاس علینا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *