+ - x
 » از همین شاعر
 رحم کن ار زخم شوم سر به سر
 نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری
 من پار بخورده ام شرابی
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
 زندگانی صدر عالی باد
 نگاری را که می جویم به جانش
 چون دل جانا بنشین بنشین

 » بیشتر بخوانید...
 اسفندیار
 سرافرازی ذلت
 خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
 شکست
 آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 کهن پروردهء این خاکدانم
 اگر تو گرم و من سردم
 دل در آن یار دلاویز آویخت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به روح های مقدس ز من سلام برید
به عاشقان مقدم ز من پیام برید
به روز وصل چو برقم شب فراق چو ابر
از این دو حال مشوش بگو کدام برید
خدای خصم شما گر به پیش آن خورشید
ز ماه و شمع و ستاره و چراغ نام برید
سیاه کاسه شوی ار ز مطبخ عشقش
به سوی خوان کرم دیگ های خام برید
نشان دهم که شما آتش از کجا آرید
ز برق نعل شهنشاه خوش خرام برید
ولیک مرکب تندست هان و هان زنهار
نه زین هلد نه لگام ار شما لگام برید
حیات یابد آن جا را اگر چه مرده برید
حلال گردد آن جا اگر حرام برید
هزار بند چو عشقش ز پای جان بگشاد
مرا دو دست گرفته به آن مقام برید
ز لوح عشق نبشتیم این غزل ها را
به شمس مفخر تبریز از این غلام برید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *