+ - x
 » از همین شاعر
 در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما
 هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
 می شدی غافل ز اسرار قضا
 به اهل پرده اسرارها ببر خبری
 یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست
 علونا سماء الود من غیر سلم
 می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
 مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
 ساقی انصاف خوش لقایی
 با چنین رفتن به منزل کی رسی

 » بیشتر بخوانید...
 نور امید
 خیال من یقین من
 لیلی
 ترا در خواب دیدم گریه کرده
 بگو ابلیس را از من پیامی
 می­روم... خرجی ندارم، یک دو بوسه دخترک
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 یک چند به کودکی باستاد شدیم
 بال سحر

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
میان به شکر چو بستیم بند ما بگشاد
به جان رسید فلک از دعا و ناله من
فلک دهان خود اندر ره دعا بگشاد
ز بس که سینه ما سوخت در وفا جستن
ز شرم ما عرق از صورت وفا بگشاد
ادیم روی سهیلیم هر کجا بنمود
غلام چشمه عشقیم هر کجا بگشاد
پس دریچه دل صد در نهانی بود
که بسته بود خدا بنده خدا بگشاد
در این سرا که دو قندیل ماه و خورشیدست
خدا ز جانب دل روزن سرا بگشاد
الست گفت حق و جان ها بلی گفتند
برای صدق بلی حق ره بلا بگشاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *