+ - x
 » از همین شاعر
 با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
 معشوقه بسامان شد، تا باد چنین بادا
 نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری
 گر سران را بی سری درواستی
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید
 امیر حسن خندان کن چشم را
 گر نه شکار غم دلدارمی
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی
 بی تو بسر نمی شود، با دگری می نشود

 » بیشتر بخوانید...
 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
 دیشب
 حکایت
 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
 سجودیوری دارا و جم را
 بیاد گذشته شب
 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد
 کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 مرا زنار، کاکل از تو باشد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
میان به شکر چو بستیم بند ما بگشاد
به جان رسید فلک از دعا و ناله من
فلک دهان خود اندر ره دعا بگشاد
ز بس که سینه ما سوخت در وفا جستن
ز شرم ما عرق از صورت وفا بگشاد
ادیم روی سهیلیم هر کجا بنمود
غلام چشمه عشقیم هر کجا بگشاد
پس دریچه دل صد در نهانی بود
که بسته بود خدا بنده خدا بگشاد
در این سرا که دو قندیل ماه و خورشیدست
خدا ز جانب دل روزن سرا بگشاد
الست گفت حق و جان ها بلی گفتند
برای صدق بلی حق ره بلا بگشاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *