+ - x
 » از همین شاعر
 از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای
 من پار بخورده ام شرابی
 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
 جفا از سر گرفتی یاد می دار
 بباید عشق را ای دوست دردک
 غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
 ای جان لطیف و ای جهانم
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست او
 ندا آمد به جان از چرخ پروین

 » بیشتر بخوانید...
 دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
 از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
 آنکه خوابم را ورق می زد
 عروس
 غزل بزرگ
 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
 تقلا در تهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سخن به نزد سخندان بزرگوار بود
ز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود
سخن چو نیک نگویی هزار نیست یکی
سخن چو نیکو گویی یکی هزار بود
سخن ز پرده برون آید آن گهش بینی
که او صفات خداوند کردگار بود
سخن چو روی نماید خدای رشک برد
خنک کسی که به گفتار رازدار بود
ز عرش تا به ثری ذره ذره گویااند
که داند آنک به ادراک عرش وار بود
سخن ز علم خدا و عمل خدای کند
وگر ز ما طلبی کار کار کار بود
چو مرغکان ابابیل لشکری شکنند
به پیش لشکر پنهان چه کارزار بود
چو پشه سر شاهی برد که نمرودست
یقین شود که نهان در سلاحدار بود
چو یک سواره مه را سپر دو نیم شود
سنان دیده احمد چه دلگذار بود
تو صورتی طلبی زین سخن که دست نهی
دهم به دست تو گر دست دستیار بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *