+ - x
 » از همین شاعر
 دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
 همچو گل سرخ بر و دست دست
 لا یغرنک سد هوس عن رایی
 ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم
 در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
 آمدم باز تا چنان گردم
 آمد بهار خرم آمد نگار ما
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
 آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
 ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه

 » بیشتر بخوانید...
 شطرنج
 اگر اینب و جاهی از فرنگ است
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 مرا در واژه ها جویید
 آخر سوب نیست...
 روزگاریست که ما را نگران می داری
 قرضداران
 دارم امید عاطفتی از جناب دوست
 نگارا لباس قشنگ تو خوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای از نظرت مست شده اسم و مسما
ای یوسف جان گشته ز لب های شکرخا
ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت
هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم
ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا
هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیر
هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا
جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم
گویید خسیسان که محالست و علالا
خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی
تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا
هر جا ترشی باشد اندر غم دنیی
می غرد و می برد از آن جای دل ما
برخیز بخیلانه در خانه فروبند
کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست
این نور خداییست تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد
شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست
هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست
گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *