+ - x
 » از همین شاعر
 بغداد همانست که دیدی و شنیدی
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
 مرا حلوا هوس کردست حلوا
 عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
 بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه ی دل
 ز کجا آمده ای می دانی
 آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند
 بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقی
 عشق بین با عاشقان آمیخته
 اگر خورشید جاویدان نگشتی

 » بیشتر بخوانید...
 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
 به پور خویش دین و دانشموز
 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 بی پناه بادبان
 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 شبانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای از نظرت مست شده اسم و مسما
ای یوسف جان گشته ز لب های شکرخا
ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت
هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم
ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا
هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیر
هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا
جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم
گویید خسیسان که محالست و علالا
خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی
تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا
هر جا ترشی باشد اندر غم دنیی
می غرد و می برد از آن جای دل ما
برخیز بخیلانه در خانه فروبند
کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست
این نور خداییست تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد
شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست
هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست
گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *