+ - x
 » از همین شاعر
 امروز نیم ملول شادم
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 ایا یاری که در تو ناپدیدم
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
 دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی
 ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست
 یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش

 » بیشتر بخوانید...
 خواب
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
 احساس
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 آستان عشق
 می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
 گویند بهشت و حورعین خواهد بود
 مه
 ناگفته ها در نگاه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای از نظرت مست شده اسم و مسما
ای یوسف جان گشته ز لب های شکرخا
ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت
هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم
ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا
هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیر
هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا
جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم
گویید خسیسان که محالست و علالا
خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی
تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا
هر جا ترشی باشد اندر غم دنیی
می غرد و می برد از آن جای دل ما
برخیز بخیلانه در خانه فروبند
کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست
این نور خداییست تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد
شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست
هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست
گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *