+ - x
 » از همین شاعر
 بخش سوم
 یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
 اگر او ماه منستی شب من روز شدستی
 سلمک الله نیست مثل تو یاری
 یا کالمینا یا حاکمینا
 زهی لواء و علم لا اله الا الله
 عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
 بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
 با آن که می رسانی آن باده بقا را
 من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم

 » بیشتر بخوانید...
 ای آتش خموش شده در میان دود
 چون حاصل آدمی در این شورستان
 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 من لاله ی آزادم
 معنی طاهاست صورت بای بسم الله را
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای از نظرت مست شده اسم و مسما
ای یوسف جان گشته ز لب های شکرخا
ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت
هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم
ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا
هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیر
هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا
جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم
گویید خسیسان که محالست و علالا
خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی
تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا
هر جا ترشی باشد اندر غم دنیی
می غرد و می برد از آن جای دل ما
برخیز بخیلانه در خانه فروبند
کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست
این نور خداییست تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد
شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست
هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست
گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *