+ - x
 » از همین شاعر
 عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر
 کجا شد عهد و پیمان را چه کردی
 تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من
 از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
 کی باشد اختری در اقطار
 یا ساقیةالمدام هاتی
 دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی
 عشق تو مست و کف زنانم کرد
 بار دیگر عزم رفتن کرده ای

 » بیشتر بخوانید...
 آزادی بیان
 یار از دل من خیر ندارد
 قومندان با خدا نالیده می گفت
 طفیل هستی عشقند آدمی و پری
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
 زیبا در زندان
 قصه پرداز
 می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
 آینگی
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ندا رسید به جان ها که چند می پایید
به سوی خانه اصلی خویش بازآیید
چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماست
به کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید
ز آب و گل چو چنین کنده ایست بر پاتان
بجهد کنده ز پا پاره پاره بگشایید
سفر کنید از این غربت و به خانه روید
از این فراق ملولیم عزم فرمایید
به دوغ گنده و آب چه و بیابان ها
حیات خویش به بیهوده چند فرسایید
خدای پر شما را ز جهد ساخته است
چو زنده اید بجنبید و جهد بنمایید
به کاهلی پر و بال امید می پوسد
چو پر و بال بریزد دگر چه را شایید
از این خلاص ملولید و قعر این چه نی
هلا مبارک در قعر چاه می پایید
ندای فاعتبروا بشنوید اولوالابصار
نه کودکیت سر آستین چه می خایید
خود اعتبار چه باشد بجز ز جو جستن
هلا ز جو بجهید آن طرف چو برنایید
درون هاون شهوت چه آب می کوبید
چو آبتان نبود باد لاف پیمایید
حطام خواند خدا این حشیش دنیا را
در این حشیش چو حیوان چه ژاژ می خایید
هلا که باده بیامد ز خم برون آیید
پی قطایف و پالوده تن بپالایید
هلا که شاهد جان آینه همی جوید
به صیقل آینه ها را ز زنگ بزدایید
نمی هلند که مخلص بگویم این ها را
ز اصل چشمه بجویید آن چو جویایید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *