+ - x
 » از همین شاعر
 مرا گویی که رایی من چه دانم
 مست توام نه از می و نه از کوکنار
 ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
 مرا هر لحظه منزل آسمانی
 گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 گر ز سر عشق او داری خبر
 چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
 آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی

 » بیشتر بخوانید...
 من کیستم؟
 ملت من
 بازگشت
 زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری
 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
 گذرم بود زمانی به ره مردابی
 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 چهاربیتی ها (بخش پنجم)
 آوازش را تکانده بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند
ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم
مرا جمال و کمال شما چه سود کند
دلم نماند و گدازید چون شکر در آب
جمال ماه رخ دلربا چه سود کند
فلک ببست میان مرا ز فضل کمر
ولیک بی شه شهره قبا چه سود کند
هزار حیله کنم من دغا و شیوه عشق
چو شه حریف نباشد دغا چه سود کند
مرا بقا و فنا از برای خدمت اوست
مرا چو آن نبود این بقا چه سود کند
سقا و آب برای حرارت جگرست
جگر چو خون شد ای دل سقا چه سود کند
فلک به ناله شد از بس دعا و زاری من
چو بخت یار نباشد دعا چه سود کند
مگو چنین تو چه دانی بلادریست نهان
خدای داند و بس کاین بلا چه سود کند
چو خونبهای تو ای دل هوای عشق ویست
مگو که کشته شدم خونبها چه سود کند
تو هان و هان به دل و دیده خاک این ره شو
چو خاک باشی باید علا چه سود کند
در آن فلک که شعاعات آفتاب دلست
هزار سایه و ظل هما چه سود کند
هما و سایه اش آن جا چو ظلمتی باشد
ز نور ظلمت غیر فنا چه سود کند
دلا تو چند زنی لاف از وفاداری
برو به بحر وفا این وفا چه سود کند
صفای باقی باید که بر رخت تابد
تو جندره زده گیر این صفا چه سود کند
چو کبر را بگذاری صفا ز حق یابی
بدانی آنگه کاین کبریا چه سود کند
برو به نزد خداوند شمس تبریزی
فقیر او شو جانا غنا چه سود کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *