+ - x
 » از همین شاعر
1 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
2 دریا
3 خیال من یقین من
4 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
5 خداحافظ گل سوری
6 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
7 عشق چیست؟
8 ناودانها
9 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
10 درخت

 » بیشتر بخوانید...
 رخ ها بنگر تو زعفرانی
 در مدح بزرگان زمانه
 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
 به پیشگاه مولانا
 دل من چون صدف باشد، خیال دوست دُر باشد
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 سونامی فریاد
 جان جانی و جان صد جانی
 بی بازگشت

۴.۱
امتیاز: ۴.۱ | مجموع آراء: ۱۱

هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
دل را تسلی از در و دیوار میكنم
از بسكه با خیال وی آغشته میشوم
هر ذره را خیال سپیدار میكنم
با جفت كفتر ته ی پرچال بام شان
از دور دور قصه ی بسیار میكنم
آنجا برای دفع گمان بد كسان
تمثیل نقش مردم هشیار میكنم
نذرانه ی مراد همه سیم و زر بود
من نان گرم نذر رخ یار میكنم
در ماه، در ستاره ی شام و غروب شهر
او را تمام باغچه دیدار میكنم
از جنس دل ز سینه دكانی گشوده ام
سر تا به پای عشقم و بازار میكنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *