+ - x
 » از همین شاعر
1 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
2 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
3 آزادی
4 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
5 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
6 مادر
7 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
8 با یاد چشمهای تو
9 در انتحار لحظه ها
10 پارسی

 » بیشتر بخوانید...
 چشم تو با چشم من هر دم بی قیل و قال
 دمی با حافظ
 آن را که در آخرش خری هست
 آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
 اشک گلگون
 تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
 عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد

۴.۱
امتیاز: ۴.۱ | مجموع آراء: ۱۱

هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
دل را تسلی از در و دیوار میكنم
از بسكه با خیال وی آغشته میشوم
هر ذره را خیال سپیدار میكنم
با جفت كفتر ته ی پرچال بام شان
از دور دور قصه ی بسیار میكنم
آنجا برای دفع گمان بد كسان
تمثیل نقش مردم هشیار میكنم
نذرانه ی مراد همه سیم و زر بود
من نان گرم نذر رخ یار میكنم
در ماه، در ستاره ی شام و غروب شهر
او را تمام باغچه دیدار میكنم
از جنس دل ز سینه دكانی گشوده ام
سر تا به پای عشقم و بازار میكنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *