+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر خاک تو از جان محرمی نیست
2 جدائی شوق را روشن بصر کرد
3 سجودیوری دارا و جم را
4 بشر تا از مقام خود فتاد است
5 ز من گیر این که مردی کور چشمی
6 دل ما آتش و تن موج دودش
7 دل بیگانه خو زین خاکدان نیست
8 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
9 مرا از منطق آید بوی خامی
10 محبت چیست تاثیر نگاهی است

 » بیشتر بخوانید...
 در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری
 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
 توسن سرشت
 خنک آنکس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد
 دلم امروز خوی یار دارد
 روزی که گذر کنی به گورم
 روی تو به رنگریز کان ماند
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 ای ز رویت تافته در هر زمانی نور نو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا یاد است از دانای افرنگ
بسا رازی که از بود و عدم گفت
ولیکن با تو گویم این دو حرفی
که با من پیر مردی از عجم گفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *