+ - x
 » از همین شاعر
1 به ما ای لاله خود را وانمودی
2 چه پرسی از نماز عاشقانه
3 به ساحل گفت موج بیقراری
4 خرد بیگانهء ذوق یقین است
5 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
6 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
7 پریدن از سر بامی به بامی
8 حریف ضرب او مرد تمام است
9 ز من گیر این که مردی کور چشمی
10 چه قومی در گذشت از گفتگوها

 » بیشتر بخوانید...
 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند
 عمر بگذشت ولیکن همه با دربدری
 طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید
 ای خواجه تو عاقلانه می باش
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا
 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن، ای میهن!

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا یاد است از دانای افرنگ
بسا رازی که از بود و عدم گفت
ولیکن با تو گویم این دو حرفی
که با من پیر مردی از عجم گفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *