+ - x
 » از همین شاعر
1 مرا یاد است از دانای افرنگ
2 ادب پیرایه نادان و داناست
3 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
4 نپنداری که مرد امتحان مرد
5 خرد بیگانهء ذوق یقین است
6 پریدن از سر بامی به بامی
7 فساد عصر حاضر آشکار است
8 دل آن بحر است کو ساحل نورزد
9 جهان را محکمی از امهات است
10 نهان اندر دو حرفی سر کار است

 » بیشتر بخوانید...
 اگر حب وطن در دل نداری
 آلیس
 گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
 درخت بارور، سلام
 آواره
 کسی خراب خرابات و مست می باشد
 ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
 چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
که نتوان زیست با خوی حریری
اگر «یاهو» زنی از مستی شوق
کله را از سر شاهین بگیری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *