+ - x
 » از همین شاعر
1 مسلمانی که داند رمز دین را
2 تب و تابی که باشد جاودانه
3 وصال ما وصال اندر فراق است
4 بدست من همان دیرینه چنگ است
5 چه عصر است این که دین فریادی اوست
6 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
7 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
8 حریف ضرب او مرد تمام است
9 اگر دانا دل و صافی ضمیر است
10 فتادی از مقام کبریائی

 » بیشتر بخوانید...
 بانگی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتی
 سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود
 گر علت مرگ را دوا می کردند
 آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار
 تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
 دانشگاه
 تا پیچک خیال تو از ناز قد کشید
 چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
 نثرنا فی ربیع الوصل بالورد
 کریما تو گلی یا جمله قندی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نگر خود را بچشم محرمانه
نگاه ماست ما را تازیانه
تلاش رزق از آن دادند ما را
که باشد پر گشودن را بهانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *