+ - x
 » از همین شاعر
1 به روما گفت با من راهب پیر
2 نگاهش نقشبند کافری ها
3 سحرها در گریبان شب اوست
4 قلندر جره باز آسمانها
5 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
6 خودی را نشهٔ من عین هوش است
7 چه خوش گفت اشتری با کره خویش
8 چه پرسی از نماز عاشقانه
9 چه عصر است این که دین فریادی اوست
10 برون کن کینه را از سینهٔ خویش

 » بیشتر بخوانید...
 شایسته سالاری
 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
 دختر و بهار
 چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی
 روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست
 دوبیتی های هزارگی بخش سوم
 هیچ می دانی چه می گوید رباب
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
 بیا ای آنک بردی تو قرارم
 از مه من مست دو صد مشتری

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

شتر را بچه او گفت در دشت
نمی بینم خدای چار سو را
پدر گفت ای پسر چون پا بلغزد
شتر هم خویش را بیند هم او را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *