+ - x
 » از همین شاعر
1 ترا نومیدی از طفلان روا نیست
2 دل آن بحر است کو ساحل نورزد
3 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
4 مرا یاد است از دانای افرنگ
5 بیا تا نرد را شاهانه بازیم
6 برهمن گفت برخیز از در غیر
7 پریشان هر دم ما از غمی چند
8 ندانی تا نباشی محرم مرد
9 بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
10 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

 » بیشتر بخوانید...
 جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
 یار در آخرزمان کرد طرب سازیی
 غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
 آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
 همچو نی می نالم از سودای دل
 آسیای نوبتی
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
 مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه
 عجب العجایب توی در کیایی
 قضا آمد شنو طبل نفیرش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ترا نومیدی از طفلان روا نیست
چه پروا گر دماغ شان رسا نیست
بگو ای شیخ مکتب گر بدانی
که دل در سینهٔ شان هست یا نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *