+ - x
 » از همین شاعر
1 دو صد دانا درین محفل سخن گفت
2 چو می بینی که رهزن کاروان کشت
3 پریشان هر دم ما از غمی چند
4 دوگیتی را صلا از قرأت اوست
5 مرا داد این خرد پرور جنونی
6 نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
7 نگاهی فر این جان در بدن بین
8 دل آن بحر است کو ساحل نورزد
9 مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد
10 چه زهرآبی که در پیمانه اوست

 » بیشتر بخوانید...
 دل در غم عشق تو برومند بود
 نیل را بگو...
 مست رسید آن بت بی باک من
 حسرت فروش
 خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 تبار وسوسه ها
 بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ترا نومیدی از طفلان روا نیست
چه پروا گر دماغ شان رسا نیست
بگو ای شیخ مکتب گر بدانی
که دل در سینهٔ شان هست یا نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *