+ - x
 » از همین شاعر
1 دجود است اینکه بینی یا نمود است
2 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
3 دل آن بحر است کو ساحل نورزد
4 درین گلشن
5 سجودیوری دارا و جم را
6 مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد
7 کف خاکی که دارم از در اوست
8 دوگیتی را صلا از قرأت اوست
9 کسی کو «لا اله» را در گره بست
10  ضرب تیشه بشکن بیستون را

 » بیشتر بخوانید...
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 مرهون بعثت
 با هوش پدر
 ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد
 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
 چو در رسید ز تبریز شمس دین چو قمر
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 ای بهار سبز و تر شاد آمدی
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
 قلب آرزو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نگه دارد برهمن کار خود را
نمی گوید به کس اسرار خود را
بمن گوید که از تسبیح بگذر
بدوش خود برد زنار خود را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *