+ - x
 » از همین شاعر
1 نگرید مرد از رنج و غم و درد
2 دل ما آتش و تن موج دودش
3 اگر پندی ز درویشی پذیری
4 چه قومی در گذشت از گفتگوها
5 جدائی شوق را روشن بصر کرد
6 تب و تابی که باشد جاودانه
7 چو می بینی که رهزن کاروان کشت
8 حریف ضرب او مرد تمام است
9 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
10 یکی از حجرهٔ خلوت برونی

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 از دل جنگل انبوه ...
 هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 حضرت بوش
 ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا
 سوگیانه
 از رسن زلف تو خلق به جان آمدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه گویم رقص تو چون است و چون نیست
حشیش است این نشاط اندرون نیست
به تقلید فرنگی پای کوبی
به رگهای تو آن طغیان خون نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *