+ - x
 » از همین شاعر
1 ندانم نکته های علم و فن را
2 ز شام ما برون آور سحر را
3 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
4 چه زهرآبی که در پیمانه اوست
5 جهان تا از عدم بیرون کشیدند
6 خودی را از وجود حق وجودی
7 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
8 از آن غم ها دل ما دردمند است
9 قلندر میل تقریری ندارد
10 مرا یاد است از دانای افرنگ

 » بیشتر بخوانید...
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
 ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
 رخت مه را رخ و فرزین نهادست
 تسکین
 ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی
 بیا ای زیرک و بر گول می خند
 منم که گوشه میخانه خانقاه من است
 فضول گشته ام امروز جنگ می جویم
 بیا با هم سخن از جان بگوییم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خنک آن ملتی کز وارداتش
قیامتها ببیند کایناتش
چه پیش آید، چه پیش افتاد او را
توان دید از جبین امهاتش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *